تبليغاتX
دفترچه ممنوع

چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده...تنها مزیت این بی برقی ها برای من این بود که بنشینم و فکر کنم و امروز که این یک ساعت بی برقی فرصتی برام ایجاد کرد که بنویسم...آه...سی سی رفت و ما باز 2 نفر شدیم..به وجودش خیلی عادت کرده بودم و رفتنش برام خیلی سخت بود و هنوز نرفته دلم براش تنگ شده...از یکی از کلاس های آموزشگاه هم در اومدم...بچه ها رو خیلی دوست دارم ولی تو این گروه 2 تا بچه مشکل دار بودن که یکیشون حتی فارسی هم حرف نمی زنه..همش هم کلاس رو به هم می ریخت چون طفلی عصبی می شد وقتی می دید همه دارن شعر می خونن و تکرار می کنن و بازی می کنن و خودش نمی تونست و مشکل دیگرم هم مادر یکی از بچه ها بود که دختر 5/2 سالشو با اصرار ثبت نام کرده و دختر کوچولو حوصله کلاس رو نداره و گریه می کنه و مامانش منو مقصر می دونه...ولی من پیش وجدانم راحتم چون چیزی برای بچه ها کم نگذاشتم و جز محبت و احترام که مدیر آموزشگاه فکر می کنه گاهی زیادیه .. کاری نکردم!!! در هر صورت کلاس دیگه م رو خیلی دوست دارم و من وبچه ها خیلی مچ هستیم با هم و همه مون کلاس رو دوست داریم....از طرفی هم ناراحتم چون دلم نمی خواد کاری و نیمه کاره ول کنم و فکر می کنم شاید همه تلاشم رو نکردم و اخلاق مزخرفی دارم که عادت به شکست ندارم!!!!!!

راستی ....دیگه دلم نمی خواد برم خارج ارشد بخونم و از مهر مثل خر می خوام بشینم واسه کنکور ارشد همین جا بخونم!! اینجا نوشتم که بعد زیرش نزنم!!!

پ ن* اون سگی که عمل کردم کور بود!!!!..ماجراش رو اصلا گفتم؟؟!!! عموی من عاشق سگ و جک و جونوره...خودشم 2تا سگ دوبرمن قول داره که برخلاف قیافه وحشتناکشون وقتی نزدیکشون می رم مثل خر رو زمین غلط می زنن که ما بهش می گیم خرغلط!!!..خلاصه عمو جان بنده چند وقت پیش سگ دیگه ای نزدیک کارگاهش پیدا کرد که نیمه جون شده بود و معلوم بود از جایی فرار کرده و زیر شکمش یه غده بزرگ چربی بود که چرک هم کرده بود..خلاصه من رفتم و با آنتی بیوتیک شروع کردم و بعد که یه کم جون گرفت در شرایط بسیار صحرایی و در حالی که خواهرم با چشمانی نیمه باز دستیار عمل بود و مشتری های کارگاه چهارچشمی داشتن مارو تماشا می کردن (به قول پسر عموم حق داشتن تا حالا از نزدیک عمل قلب باز ندیده بودن!!!) خلاصه غده رو برداشتیم و پوست رو هم بخیه زدیم بستیم و تا امروز که حدود یک هفته و نیم از عمل می گذره حیوون سر و مر و گندست...ولی امروز بهم خبر رسید که سک مذکور مدت هاست که کوره و من نفهمیده بودم....البته ما کار بزرگی کردیم که جونشو نجات دادیم ولی یه سگ کور آینده خوبی در ایران نداره!!!!

پ ن 2* دلم واسه دوستای قدیمیم تنگ شده....مخصوصا وبلاگی ها.....

+ نوشته شده در 87/05/16ساعت 14:25 توسط اوالونا |

اینقدر این روزها تلخ بودم که زیبایی ها را ندیدم..عشق را ندیدم ..نگاه نگران را نفهمیدم..خودم را در خودم حبس کرده بودم...و دیر شد و مثل همیشه زود دیر شد...خواهرم یک ماه کنار من بود و نفهمیدم هفته ی دیگر باز از پیشم می رود ...باز پشت شیشه ی نفرت انگیز فرودگاه بغض می کنیم..به کارهای نکرده و برنامه های انجام نداده فکر می کنیم...به هم قول میدهیم از هم خداحافظی نکنیم و شاید در دل به همدیگر بگوییم نمی دانی چقدر دوستت دارم و این را بر زبان نمی آوریم....من بی هدف کنار جمع می خندم و شوخی می کنم تا به بغضم امان ندهم...مثل کوچولوی توی کلاس که هر بار مادرش از پشت در کلاس دور می شد با لب های آویزون کنارم می آمد و می گفت : نمی دونم چرا گلوم درد می کنه ..منم یه بار بهش گفتم اگه دلت می خواد گریه کن...اشکهایم را پشت قهقه ها پنهان می کنم...با گلودردم می سازم و تند تند آب دهنم رو قورت می دم....بدترین گناه ناشکریه ..و بار گناهان من سنگین...

پ ن*روزهای تلخ هم می گذرند به سرعت گذر روزهای خوش

پ ن* گندم بزنه با این همه بالا و پایین رفتنم!!!! گندم نیستا! گندمه!!

 

+ نوشته شده در 87/05/08ساعت 11:4 توسط اوالونا |

چهارشنبه ها را دوست دارم..فرصتیست برای مرمت دل ویرانم....ویرانتر از ویرانی یک زلزله 7 ریشتری و به همان عظمت سوگ ویرانیش....شاید همه چیز را بزرگ می کنم..شاید بگویید چه خودنماست که روزها را به آه وناله ی نداشته ها می گذراند ولی این ناله که میبینید در دلم ضجه ایست تلخ و سوزناک که فقط آهش بر زبانم روان است....

دیگر دل من سپید نیست...دیگر برای غم های بشریت نمی تپ...می دانی؟..سفید و خاکستری زیر نفوذ سیاهی دل بی فروغند...بگذار سیاهی بتابد...دیگر خسته کننده ام...خسته کننده و مقصر ی بی دست و پا..در به در به دنبال وکیلی کارکشته می گردم تا مرا از این زندان و دادگاه صحرایی برهاند...وکیل می خواهم تا دیگر حرف نزنم..تا آرام گوشه ای بنشینم و بغض کنم و لحظه ی صدور حکم اعدامم را که ناگهان در فضا طنین انداز می شود نظاره کنم...زمانی که چشمها گشاده و از حدقه درآمده واکنش عجیب و شاید گریه شدید مرا می طلبد ولی من آرامم..شاید لبخند کوتاه و کوچکی هم زدم ...نمی دانند من روز و شب خودم بارها و بارها طناب دار به گردن خودم می اندازم و چهار پایه را از زیر پایم می سرانم...روز های رهایی از جسم گناه کار می گذرد و من باز بی گناه و معصوم و سپید به سوی نور بی کران پرواز خواهم کرد....آزادی اینجاست...

+ نوشته شده در 87/05/02ساعت 9:18 توسط اوالونا |

چشمان کوچکش مثل دو گلوله سیاه بود و وحشت و نا مهربانی و تلخی روزگار سیاه ترش کرده بود...نا امنی اولین مفهومی بود که حسش کرد به جای آغوش گرم..کلمات محبت آمیز ..بوسه مادر ...مسئول مرکز نگهداری از این کودکان بی سرپرست گفت  این دخترک کوچک مو فرفری رنگ پریده را از مرغدانی پیدا کردند....چشمانش سکوت کرده بود...دستانش وقتی نزدیکش می رفتی به تقاضای آغوش تو بلند نمی شد و محکم به دور خودش می پیچید گوی خودش را برای کابوسی دیگر تسلی میداد...تا دیروز دنیا و خورشید و زیبایی ..سبزی و بازی و عروسک و اسباب بازی ممنوع و زجر آور بود و امروز دیگر توان خواستن نداشت...تا به حال برای اسباب بازی گریه نکرده که دلایلی بیش از نداشتن عروسک و اسباب بازی برای گریه کردن داشت..کنارش می روم دست به موهای فرفریش می کشم و موهای حلقه حلقه اش دور انگشتانم می پیچد و به دلم چنگ می اندازد..فکر می کنم چرا دنیا گاهی اینقدر تلخ می شود.....لبخند می زنم و آرام آرام در آغوش می کشم و آرام در گوشش زمزمه می کنم من دوست توام..من دوستت دارم...هنوز منجمد و نا امن است...هنوز تلاش می کند به دیوار امنش باز گردد به دیوار سخت و سرد ولی شاید تا کنون مهربان ترین آشنا...دیواری که پشتش به آن باشد .. گاهی از هر آغوشی مهربان تر.....عروسک کوچولو ی تپل را آرام از ساک پلاستیکی بیرون می آورم..مردد است...دستانش کمی شل شده...دوست دارد اعتماد کند..دوست بدارد....عاقبت تسلیم احساس مادرانه ی کودکانه اش شد...عروسک را از دستم بیرون کشید و به آن خیره شد...شاید با نگاهش با چشمان درشت سیاهش میخواست بگوید من همه راز هایم را به تو می گویم عروسک ...لباس عروسک را مرتب کرد و در آغوشش کشید و با دمپایی های تا به تای صورتیش شلخ شلخ کنان به سوی تاب توی محوطه مرکز...به سوی کودکی... دوید....مسئول مرکز در حالی که پوشه های رنگارنگ و کوه زونکن ها را جابه جا می کرد پرسید: بلاخره خندید؟..

پ ن * تفاوت ها دیوانه کننده ان... صبح کنار کودکی بی سرپرست و آزار دیده ی ۴ ساله(  البته سرپرست داشت ولی همان بهتر که بگوییم بی سرپرست که آن دیوان سیاه دل  بی دروپیکر هر چیز بودند بجز مادر...پدر..برادر..)..و عصر کنار بچه های تمیز و شیک و شاد ۴ ساله با جیغ های شادی...پلاستیک های پر از شیر و بیسکوییت برای عصرانه و کتاب ها و قصه ها و کارتون ها...فضای شاد با رنگهای سبز و صورتی و آبی برای شادی..شکوفایی و آموختن....

کاش پرتوان بودم که تنها ننویسم...تنها در سکوت برایشان اشک نریزم....کاش آغوشم به اندازه همه این نهال های نحیف و آسیب دیده از باد و باران و رعد و برق  جای داشت....

+ نوشته شده در 87/04/18ساعت 11:12 توسط اوالونا |

چرا سکوت به سرم به روحم برنمی گرده؟...چرا آرام نمی شم؟..چرا خشم هنوز بر چشم و گوش وزبان و وجودم فرمانرواست؟...می دانم دیگر خسته کننده ام...همان گونه که برای سازم خسته کننده ام و برای کاغذ سفیدم و مداد  های رنگی ام... اشتباهات تکراری...با حواسی که به ناکجا آباد پرتاب شده..به دور دست ها...به افقی نا معلوم که هنوزنمی دانم نور چراق قوه ای در آینه است ویا شایدم چیزی پاک تر و روشن تر و سوزان تر از خورشید....می دانم که خسته کننده ام..دوست مهربانم....ولی از انسان خوابالود از بیهودگی روزها چه اتنظار؟..کاش این خشم بی امان فرو بنشیند...کاش صورت خندانم برای معصومیت بچه ها و شادی هایم واقعیت داشت..کاش واقعی بودم...ولی نیستم..من هیچ چیز نیستم جز اشک بی امان...که چکیده می شود و بخار یا شسته می شود...افسرده ای نامهربان ...می دانم مرغ مینای پر حرف شیرین سخن .. این روزها گاهی دوست داری دستی از آسمان بیاید و تارهای صوتی ات را گره کور بزند بلکه خشمت را با سکوت فریاد بزنی....چشمانت را ببندد و اسکرین سیور گل و بلبل جلوی چشمانت بگذارد تا روح سیاه شده ات را نبینی..که نبینی بی وجدان شده ای...دوست دارم نباشم تا نبینم خودم را که دیگر نمی دانم چه خوب است و چه بد؟....آزار دیده ام و آزار می دهم...همه چیز برایم بی معنا شده..حریم ها..نباید ها...این روزها اینجا کم نوشتم چون روی کاغذ می نویسم و من واقعی را پاره می کنم تا بلکه هم نشینی کنار سایر کاغد باطله هاآدمم کنه....روزی فکر می کردم خیلی با ارزشم که دریغ این بزرگترین فکر ابلهانم بود...من سایر افکار ابهانه ی ساده انگارانه ام...
+ نوشته شده در 87/04/16ساعت 14:45 توسط اوالونا |

نمی نویسم..از این روزها نمی نویسم....چون می خواهم فراموش کنم....چون این روزها سمت تاریک کلماتند که به من روی نشان می دهندو من پذیرایشانم.....آری بیایید هر کدامتان سنگی به سویم بیاندازید....برای نکرده ها سنگسارم کنید و آرزوهای نکرده را به یادم بیاورید ولی بدانید که روح من باز هم به سوی آبی بیکران دریا ها پرواز می کند...هم نفس مرغان دریایی...رها و بی ریا..بی دغدغه....من و روحم از امروز دوستان نزدیکیم...من و من...در گوش هم پچ پچ می کنیم..می خندیم...می گرییم...باهم..من و من...و هیچ کدام هیچ وقت به هم خیانت نمی کنیم....دوستی با انسان بی معناست....من آن روباه نارنجی ام...کجایی که بدانی من هیچگاه اهلی نمی شوم....به خیالم و خیالت اهلی شدم ولی دیدم نمی شناسمت باز و ترسیدم....به سوی کشتزارها دویدم با چشمهای گشاده از تعجب و ترس و نا امنی....به آغوش زبر و مهربان برنج های رسیده....به آغوش بوی عمیق مرتع....دلم برای نقد نشدن تنگ شده ...برای گوش همیشه شنوای گلدان بنفشه آفریقایی...دیروز بلاخره برایم چشمهایش را گشود...نوزادی کوچک و بنفش...با قلبی صاف و پاک به رنگ آفتاب....نارنجی و زرد..درخشان...

دیگر از تو شاید ننوشتم ...تو انسانی و من روباه....تو خودخواهی و بی تدبیر..من سرشار از غریزه و طبیعت...من سرشارم از رنگ و تو آبی رو به خاکستری....من از رنگ سبز و زرد و قرمز پرم و تو؟...جز سیاهی و سفیدی چه شناختی؟.....

 

پ ن* این پست برای هیچ کس نیست....برای نمی دانم است.....من یک نمی دانم به ابعاد نداستن در دلم دارم....هر از گاهی زندگی را به آن بخش از دلم دایورت می کنم....و امروز هم.....

 

پ ن2* 2جلسه از کلاس های آموزشگاه گذشته یعنی کلا من 4 جلسه با بچه ها بودم...البته کلاس دیگه ای هم با بزرگترا دارم که خیلی نکته ی قابل توجهی نداره...روز اول برام خیلی عجیب و سخت بود!جوری که نیم ساعت که از کلاس گذشت نزدیک بود از کلاس بپرم بیرون و کیفم رو از تو کمدم بقاپم و بگم من دیگه نیستم !!!! البته این جور که الان فهمیدم ترکیب کلاس اولم تو اون هفته از بچه های کوچکتر و ضعیف تر بوده....چون دو تاشون حتی فارسی هم به راحتی حرف نمی زنن با اینکه حدود 4 سال سنشونه!!!! ولی کم کم دازیم با هم کنار میایم و دارم عاشق ادا و اصول ها و ابراز محبتاشون میشم!....فکر کنین داریم کمک می کنین که کفش یه کوچولو رو پاش کنین و اون یه دفعه بی مقدمه دستای کوچولوشو دور گردنت بنذازه و ببوستت...این کار دو بار باعث شد اشک بیاد تو چشام!!!!!! اونم منی که اینقدر ادعام میشه!!...خلاصه من و بچه های کوچولوم این روزها بازی می کنیم..نقاشی می کشیم بپربپر و توپ بازی می کنیم...آهنگ و کارتون می بینیم..میرقصیم و دست می زنیم تا رنگا و دست و پا و سر و بستنی و آب و .... یاد بگیریم....از خودم و بقیه این همه تحرک و شوق از طرف من بعید بود!!!!

پ ن 3**امان ازمن! من ساکت ...من پر حرف... من غمگین ....من خندان.... من نا مهربان .... من مهربان...منه...

.......دکترم می گفت همه انسان ها یه جورایی2 قطبی ان..اما شما فعلا اینا رو بخور....

پ ن آخر!..عنوان مطلب عنوان کتابی نوشته آقای حسین سناپور هست....

 

+ نوشته شده در 87/04/12ساعت 11:51 توسط اوالونا |

اول از همه امروز روز زن و روز مادر ه...مبارک به همه مامان ها و خانم هاب گرامی!!!

تا همین امروز در گیر نقاشی دیوار آموزشگاه بودم...هم خسته ام هم خوشحال که این تصویر سال ها دیده می شه...و هر سال بچه های جدیدی میان و اینجا رو می بینن....

جالبه...با اینکه مطلب قبلم درباره فراموشی بود ..الان میبینم فراموشی خیلی تلخه...چه زود و راحت تو مشغله ی زندگی گم و فراموش می شیم با بار مشکلات و خستگی هامون که همه فقط و فقط برای خودت می ماند و نزدیک ترین دوستت "من"....من و من ...و منی که باید تصمیم بگیرد برای دو راهی ها...غم ها....مشکلات و تنهایی ها...گاهی اینقدر تنها می مانی که خو می گیری و عادت می کنی..مثل عادت کردن مادربزرگ به خانه درندشت تنهایی...و هر شب برگشتن او به این خانه عجیب..بازگشت او به آغوش تنهایی..مثل دوستی با اشباع .....دوستی با سایه ها...شستن هزار باره همان قابلمه....غذا خوردن همراه با سکوت قاب عکس ها با لبخند های منجمد....و تمرین فراموشی و فراموش شدن....

دیروز یک تار موی نقره ای از میان موهایم کندم.....

...

**......خسته بودم....برای جرعه ای سکوت بر سر خواهرم فریاد زدم....از تلفن و صحبت طولانی با تلفن خسته میشم!..

...اگر از این پست چیزی فهمیدی خبرم کن!!

+ نوشته شده در 87/04/04ساعت 23:35 توسط اوالونا |

سی سی 2 هفته ست که اومده پیش ما...دوباره کنار همیم به غیر از یه نفره که بعد از 7 سال دیگه کم کم داریم باور می کنیم که بگیم نیست....دوباره خنده های طولانی...هر هر های بی دلیل...فیلم دیدن ها..حرف های خصوصی خصوصی..رازها....پچ پچ ها...لباس های همدیگر رو پوشیدن....وسایل نو و ندیده رو به هم نشون دادن و احساس واقعی داشتن یه خواهر....چقدر دیدن مامان لذت داره وقتی با خودش تکرار می کنه..2 تا دختر دارم!..دوباره کل کل های ما..گاهی بالا گرفتن کل کل ها و لحظه بعد کاملا فراموش کردن موضوع بحث.....آره بودنش خیلی لذت بخشه..ولی گاهی تفاوت ها و تغییرات بد جور غافلگیرمان می کنند....گاهی به یادمان می آورند که هر کداممان چه تجربه های متفاوتی داشتیم و در عین نزدیکی گاه فرسنگ ها دوریم...هر کدام به زبانی جدا گاه تلاش برای متقاعد کردن هم داریم و در نهایت با چشمان گشاده به هم نگاه می کنیم و شانه بالا می اندازیم و زیر لب می گوییم بگذریم وفایل را می بندیم و در قسمت بایگانی مغزمان می گذاریم.....می دانی؟...این روزها دیگر من یاغی یکه تاز این خانه نیستم..او یاغی دوست داشتنیست با داستان از شهرهای دور و نزدیک..کشورهای سرسبز...بارانی..آفتابی..سرد..قدیمی..عجیب..آدم های سیاه و سفید..من گوش می کنم و می گویم من مجنون..منی که روح وحشیم رودها و کوه ها رو می نورده و مثل شاهین اوج می گیره کجای این ماجرا هاست؟...من شجاع بی پروا کجای این زندگیم؟.....من چیم؟..بدنی که روحی سرگردان در وجودش حبث کرده و بیشتر و بیشتر مهارش می کنه؟....این جمله ها رو زیاد می شنوم که همه رفتن...همه می رن...کجا ایستادی...بهترین موقعیت رو داری از دست می دی....تو فقط اراده کن.....گیج می شم....در مورد هیچ چیز نمی تونم تصمیم بگیرم...می دانی؟پایبندم....و گاهی لذت می برم از این پایبندی ولی تا کی؟....نمی دانم قیمت هر کدام چند است؟....نمی حواهم معامله کنم که هیچگاه معامله گر خوبی نبودم....می دانی؟ این روح وحشی کنار تو وحشیست و برای تو....می ترسم ...از این احساس های دو گانه می ترسم.....فقط این رو می دونم که نباشی نیمی از وجودم نیست...ولی ..می دانی ؟ اینقدر ولی و اما و اگر دارم.........
+ نوشته شده در 87/03/24ساعت 20:9 توسط اوالونا |

شاید فراموشی و زمان بزرگترین نعمتی باشد که به ما داده شده...گذر زمانی که مرحم دلتنگی هاست و چاره درد ها .. یک نیستی بزرگ...شاید بد نباشد هر از گاهی از خاطره ها فراموش شویم و این فرصتی برای رویایی دوباره با مشکلات و حتی فرصت ها..گاهی ناراحت نمی شوم اگر دوستی خیلی قدیمی از کنارم نا آشنا و بی تفاوت بگذرد..شاید که او هم مثل من در حال گذار از روح زمان است...گاهی دوست دارم در جمعی نا آشنا بنشینم و از نو من شوم..آنطور که می خواهم من شوم...مثل بودن در کشوری غریب..من می پاشد و من دیگری متولد می شود..شبیه مادر ولی متفاوت...آره...گاهی دلم می خواد فراموش بشم..به دوستانم تلفن بزنم و بگم دوستان!لطفا فراموشم کنید!! حتی برای مدتی کوتاه!!...ولی..تضمینی هست که بعد باز هم آنچه شما خواسته اید نشوم؟....

پ ن * وای خیلی خوابالودم!! راستی..مرهم بود یا مرحم؟!!!! این به خوابالودیم ربط نداره کلا وضع دیکته م واسه معلم های ادبیاتم همیشه تراژدی بوده!!! و از بچگی کلمه های قلمبه ای که می خواستم بگم ،املاشونو یادم می رفت کل موضوع رو عوض می کردم!!!!شاید به خاطر اینکه موقع خوندن هر چیزی اینقدر در هپروت و آسمان هفتمم که جز به معنی به چیز دیگه توجه نمی کنم.....چه بد...نه؟!!

+ نوشته شده در 87/03/21ساعت 0:11 توسط اوالونا |

امروز بعد از یه هفته هست که فکر کنم دارم می نویسم...الانه که می فهمم چقدر معتاد نوشتن شدم...این لب تاپ سی سی خانمم که تمام حروف فارسیش پاک شده و از روش آزمون و خطا حروف رو پیدا می کنم...

دیروز و دیشب خیلی بد بود..یعنی به معنای واقعی بد..نه به اون صورت برای من چون تحمل شرایط بد خیلی برام وحشتناک نیست ولی دیدن عذاب دیگران خصوصا بچه ها برام عذابه...راستش پریروز چون من طبق معمول در طول ترم لای کتاب رو باز نکرده بودم و برای دیدن سی سی جان اومذه بودم تهران و سی سی و مامان می خواستن شبش به سوی جنوب پرواز کنن..من اصرار کردم به هر سوزتی که هست برگردم شمال سر درس و زندگیم..با هر التماس و خواهش که بود بلیت در اخرین صندلی در آخرین نقطه ای که بشر می تونه برای بشر دیگه صندلی اتوبوس تعبیه کنه کنه نشستم ...همه گفتن ترافیک و من خوشحال گفتم ای بابا ترافیک ندیده ها! هر چی باشه ۲ روز که تو راه نیستین!!..جونم براتون بگه که ۴ ساعت طول کشید که تا کرج رسیدیم....و تا قزوین هم ۴-۵ ساعته دیگه..دهن مردم هنوز از سرویس قبلی باز بود که به ۲۵ کیلومتری لوشان رسیدیم.ساعت ۸ شب بود و دیدیم تا چشم کار می کنه ماشین تا حد سه پیچ کوه ماشین کیپ هم ایستاده...هی گفتم الان باز می شه..یه کم جزوه باز کردم..یه کم با عکسای موبایلو ام پی تری پلیپر ور رفتم دیدم نه..ما جماعتی فراموش شده بودیم!!!! بچه ها گریه...مردم عصبی...گشنه..خسته...هیچ موبایلی هم آنتن نمی دادو همه هم از ترس بنرین و باتری ماشین ها رو چراق ها رو خاموش کرده بودن...مجبور شدم تا دو تا پیچ از اتوبوس فاصله بگیرم تا گوشیم با بد و بیرام و التماس ذو خط آنتن داد و تو این فاصله آدمی نبود که من برای تماس باهاش تلاش نکرده باشم و مامان خانم جان که کلا گوشی رو تو هواپیما خاموش کرده بود!!!! خلاصه تونستم به شبان جان تماس بگیرم (نیروی عشق همیشه پیروز!!) که اون بیچاره هم کلی نگران شده بود و مجبورش کردم به مامان اینا زنگ بزنه ..آخه هنوز براش سخته!..خلاصه تا ۳ شب اونجا بودیم و در نهایت پلیس ها با بداخلاقی به از ۷ ساعت بدون دستشویی و غذا بودن مردم اومدن....تازه یکی پشت بلندگو (درست نوشتم؟!!) داد زد ۱۴ خرداد روز مسافرت کردنه؟!! که مثله اینکه با کمک مردم شهسد پرور زبان در گریبان برد (این صحنه رو تصور کنین!) یه آمبولانسه هم جلومون بود..اونم با ما تو ترافیک گیر کرده بود بعد در و پنجره رو بسته بوذ رفته بود تو نشسته بود و به کسی جواب نمی داد..آخه یه کوچولو هه گوش درد داشت هر چی مامانش تلاش می کرد این آقای آمبولانسی در و باز نمی کرد که واقعا عصبانی شدم و خودمم رفتم یه کم داد و فریاد کردم ولی چون گفتم جو الان خراب می شه زود کوتاه اومدم.....حلاصه ما دیروز یعنی بس از یک شبانه روز رسیدیم رشت..مسیری ۵ ساعته در چیزی حدود ۲۰ ساعت....وای!!!! درس نخوندم....ماجرا ها ادامه دارد!!!....

+ نوشته شده در 87/03/16ساعت 9:43 توسط اوالونا |