چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده...تنها مزیت این بی برقی ها برای من این بود که بنشینم و فکر کنم و امروز که این یک ساعت بی برقی فرصتی برام ایجاد کرد که بنویسم...آه...سی سی رفت و ما باز 2 نفر شدیم..به وجودش خیلی عادت کرده بودم و رفتنش برام خیلی سخت بود و هنوز نرفته دلم براش تنگ شده...از یکی از کلاس های آموزشگاه هم در اومدم...بچه ها رو خیلی دوست دارم ولی تو این گروه 2 تا بچه مشکل دار بودن که یکیشون حتی فارسی هم حرف نمی زنه..همش هم کلاس رو به هم می ریخت چون طفلی عصبی می شد وقتی می دید همه دارن شعر می خونن و تکرار می کنن و بازی می کنن و خودش نمی تونست و مشکل دیگرم هم مادر یکی از بچه ها بود که دختر 5/2 سالشو با اصرار ثبت نام کرده و دختر کوچولو حوصله کلاس رو نداره و گریه می کنه و مامانش منو مقصر می دونه...ولی من پیش وجدانم راحتم چون چیزی برای بچه ها کم نگذاشتم و جز محبت و احترام که مدیر آموزشگاه فکر می کنه گاهی زیادیه .. کاری نکردم!!! در هر صورت کلاس دیگه م رو خیلی دوست دارم و من وبچه ها خیلی مچ هستیم با هم و همه مون کلاس رو دوست داریم....از طرفی هم ناراحتم چون دلم نمی خواد کاری و نیمه کاره ول کنم و فکر می کنم شاید همه تلاشم رو نکردم و اخلاق مزخرفی دارم که عادت به شکست ندارم!!!!!!
راستی ....دیگه دلم نمی خواد برم خارج ارشد بخونم و از مهر مثل خر می خوام بشینم واسه کنکور ارشد همین جا بخونم!! اینجا نوشتم که بعد زیرش نزنم!!!
پ ن* اون سگی که عمل کردم کور بود!!!!..ماجراش رو اصلا گفتم؟؟!!! عموی من عاشق سگ و جک و جونوره...خودشم 2تا سگ دوبرمن قول داره که برخلاف قیافه وحشتناکشون وقتی نزدیکشون می رم مثل خر رو زمین غلط می زنن که ما بهش می گیم خرغلط!!!..خلاصه عمو جان بنده چند وقت پیش سگ دیگه ای نزدیک کارگاهش پیدا کرد که نیمه جون شده بود و معلوم بود از جایی فرار کرده و زیر شکمش یه غده بزرگ چربی بود که چرک هم کرده بود..خلاصه من رفتم و با آنتی بیوتیک شروع کردم و بعد که یه کم جون گرفت در شرایط بسیار صحرایی و در حالی که خواهرم با چشمانی نیمه باز دستیار عمل بود و مشتری های کارگاه چهارچشمی داشتن مارو تماشا می کردن (به قول پسر عموم حق داشتن تا حالا از نزدیک عمل قلب باز ندیده بودن!!!) خلاصه غده رو برداشتیم و پوست رو هم بخیه زدیم بستیم و تا امروز که حدود یک هفته و نیم از عمل می گذره حیوون سر و مر و گندست...ولی امروز بهم خبر رسید که سک مذکور مدت هاست که کوره و من نفهمیده بودم....البته ما کار بزرگی کردیم که جونشو نجات دادیم ولی یه سگ کور آینده خوبی در ایران نداره!!!!
پ ن 2* دلم واسه دوستای قدیمیم تنگ شده....مخصوصا وبلاگی ها.....
اینقدر این روزها تلخ بودم که زیبایی ها را ندیدم..عشق را ندیدم ..نگاه نگران را نفهمیدم..خودم را در خودم حبس کرده بودم...و دیر شد و مثل همیشه زود دیر شد...خواهرم یک ماه کنار من بود و نفهمیدم هفته ی دیگر باز از پیشم می رود ...باز پشت شیشه ی نفرت انگیز فرودگاه بغض می کنیم..به کارهای نکرده و برنامه های انجام نداده فکر می کنیم...به هم قول میدهیم از هم خداحافظی نکنیم و شاید در دل به همدیگر بگوییم نمی دانی چقدر دوستت دارم و این را بر زبان نمی آوریم....من بی هدف کنار جمع می خندم و شوخی می کنم تا به بغضم امان ندهم...مثل کوچولوی توی کلاس که هر بار مادرش از پشت در کلاس دور می شد با لب های آویزون کنارم می آمد و می گفت : نمی دونم چرا گلوم درد می کنه ..منم یه بار بهش گفتم اگه دلت می خواد گریه کن...اشکهایم را پشت قهقه ها پنهان می کنم...با گلودردم می سازم و تند تند آب دهنم رو قورت می دم....بدترین گناه ناشکریه ..و بار گناهان من سنگین...
پ ن*روزهای تلخ هم می گذرند به سرعت گذر روزهای خوش
پ ن* گندم بزنه با این همه بالا و پایین رفتنم!!!! گندم نیستا! گندمه!!
چهارشنبه ها را دوست دارم..فرصتیست برای مرمت دل ویرانم....ویرانتر از ویرانی یک زلزله 7 ریشتری و به همان عظمت سوگ ویرانیش....شاید همه چیز را بزرگ می کنم..شاید بگویید چه خودنماست که روزها را به آه وناله ی نداشته ها می گذراند ولی این ناله که میبینید در دلم ضجه ایست تلخ و سوزناک که فقط آهش بر زبانم روان است....
دیگر دل من سپید نیست...دیگر برای غم های بشریت نمی تپ...می دانی؟..سفید و خاکستری زیر نفوذ سیاهی دل بی فروغند...بگذار سیاهی بتابد...دیگر خسته کننده ام...خسته کننده و مقصر ی بی دست و پا..در به در به دنبال وکیلی کارکشته می گردم تا مرا از این زندان و دادگاه صحرایی برهاند...وکیل می خواهم تا دیگر حرف نزنم..تا آرام گوشه ای بنشینم و بغض کنم و لحظه ی صدور حکم اعدامم را که ناگهان در فضا طنین انداز می شود نظاره کنم...زمانی که چشمها گشاده و از حدقه درآمده واکنش عجیب و شاید گریه شدید مرا می طلبد ولی من آرامم..شاید لبخند کوتاه و کوچکی هم زدم ...نمی دانند من روز و شب خودم بارها و بارها طناب دار به گردن خودم می اندازم و چهار پایه را از زیر پایم می سرانم...روز های رهایی از جسم گناه کار می گذرد و من باز بی گناه و معصوم و سپید به سوی نور بی کران پرواز خواهم کرد....آزادی اینجاست...
پ ن * تفاوت ها دیوانه کننده ان... صبح کنار کودکی بی سرپرست و آزار دیده ی ۴ ساله( البته سرپرست داشت ولی همان بهتر که بگوییم بی سرپرست که آن دیوان سیاه دل بی دروپیکر هر چیز بودند بجز مادر...پدر..برادر..)..و عصر کنار بچه های تمیز و شیک و شاد ۴ ساله با جیغ های شادی...پلاستیک های پر از شیر و بیسکوییت برای عصرانه و کتاب ها و قصه ها و کارتون ها...فضای شاد با رنگهای سبز و صورتی و آبی برای شادی..شکوفایی و آموختن....
کاش پرتوان بودم که تنها ننویسم...تنها در سکوت برایشان اشک نریزم....کاش آغوشم به اندازه همه این نهال های نحیف و آسیب دیده از باد و باران و رعد و برق جای داشت....
نمی نویسم..از این روزها نمی نویسم....چون می خواهم فراموش کنم....چون این روزها سمت تاریک کلماتند که به من روی نشان می دهندو من پذیرایشانم.....آری بیایید هر کدامتان سنگی به سویم بیاندازید....برای نکرده ها سنگسارم کنید و آرزوهای نکرده را به یادم بیاورید ولی بدانید که روح من باز هم به سوی آبی بیکران دریا ها پرواز می کند...هم نفس مرغان دریایی...رها و بی ریا..بی دغدغه....من و روحم از امروز دوستان نزدیکیم...من و من...در گوش هم پچ پچ می کنیم..می خندیم...می گرییم...باهم..من و من...و هیچ کدام هیچ وقت به هم خیانت نمی کنیم....دوستی با انسان بی معناست....من آن روباه نارنجی ام...کجایی که بدانی من هیچگاه اهلی نمی شوم....به خیالم و خیالت اهلی شدم ولی دیدم نمی شناسمت باز و ترسیدم....به سوی کشتزارها دویدم با چشمهای گشاده از تعجب و ترس و نا امنی....به آغوش زبر و مهربان برنج های رسیده....به آغوش بوی عمیق مرتع....دلم برای نقد نشدن تنگ شده ...برای گوش همیشه شنوای گلدان بنفشه آفریقایی...دیروز بلاخره برایم چشمهایش را گشود...نوزادی کوچک و بنفش...با قلبی صاف و پاک به رنگ آفتاب....نارنجی و زرد..درخشان...
دیگر از تو شاید ننوشتم ...تو انسانی و من روباه....تو خودخواهی و بی تدبیر..من سرشار از غریزه و طبیعت...من سرشارم از رنگ و تو آبی رو به خاکستری....من از رنگ سبز و زرد و قرمز پرم و تو؟...جز سیاهی و سفیدی چه شناختی؟.....
پ ن* این پست برای هیچ کس نیست....برای نمی دانم است.....من یک نمی دانم به ابعاد نداستن در دلم دارم....هر از گاهی زندگی را به آن بخش از دلم دایورت می کنم....و امروز هم.....
پ ن2* 2جلسه از کلاس های آموزشگاه گذشته یعنی کلا من 4 جلسه با بچه ها بودم...البته کلاس دیگه ای هم با بزرگترا دارم که خیلی نکته ی قابل توجهی نداره...روز اول برام خیلی عجیب و سخت بود!جوری که نیم ساعت که از کلاس گذشت نزدیک بود از کلاس بپرم بیرون و کیفم رو از تو کمدم بقاپم و بگم من دیگه نیستم !!!! البته این جور که الان فهمیدم ترکیب کلاس اولم تو اون هفته از بچه های کوچکتر و ضعیف تر بوده....چون دو تاشون حتی فارسی هم به راحتی حرف نمی زنن با اینکه حدود 4 سال سنشونه!!!! ولی کم کم دازیم با هم کنار میایم و دارم عاشق ادا و اصول ها و ابراز محبتاشون میشم!....فکر کنین داریم کمک می کنین که کفش یه کوچولو رو پاش کنین و اون یه دفعه بی مقدمه دستای کوچولوشو دور گردنت بنذازه و ببوستت...این کار دو بار باعث شد اشک بیاد تو چشام!!!!!! اونم منی که اینقدر ادعام میشه!!...خلاصه من و بچه های کوچولوم این روزها بازی می کنیم..نقاشی می کشیم بپربپر و توپ بازی می کنیم...آهنگ و کارتون می بینیم..میرقصیم و دست می زنیم تا رنگا و دست و پا و سر و بستنی و آب و .... یاد بگیریم....از خودم و بقیه این همه تحرک و شوق از طرف من بعید بود!!!!
پ ن 3**امان ازمن! من ساکت ...من پر حرف... من غمگین ....من خندان.... من نا مهربان .... من مهربان...منه...
.......دکترم می گفت همه انسان ها یه جورایی2 قطبی ان..اما شما فعلا اینا رو بخور....
پ ن آخر!..عنوان مطلب عنوان کتابی نوشته آقای حسین سناپور هست....
تا همین امروز در گیر نقاشی دیوار آموزشگاه بودم...هم خسته ام هم خوشحال که این تصویر سال ها دیده می شه...و هر سال بچه های جدیدی میان و اینجا رو می بینن....
جالبه...با اینکه مطلب قبلم درباره فراموشی بود ..الان میبینم فراموشی خیلی تلخه...چه زود و راحت تو مشغله ی زندگی گم و فراموش می شیم با بار مشکلات و خستگی هامون که همه فقط و فقط برای خودت می ماند و نزدیک ترین دوستت "من"....من و من ...و منی که باید تصمیم بگیرد برای دو راهی ها...غم ها....مشکلات و تنهایی ها...گاهی اینقدر تنها می مانی که خو می گیری و عادت می کنی..مثل عادت کردن مادربزرگ به خانه درندشت تنهایی...و هر شب برگشتن او به این خانه عجیب..بازگشت او به آغوش تنهایی..مثل دوستی با اشباع .....دوستی با سایه ها...شستن هزار باره همان قابلمه....غذا خوردن همراه با سکوت قاب عکس ها با لبخند های منجمد....و تمرین فراموشی و فراموش شدن....
دیروز یک تار موی نقره ای از میان موهایم کندم.....
...
**......خسته بودم....برای جرعه ای سکوت بر سر خواهرم فریاد زدم....از تلفن و صحبت طولانی با تلفن خسته میشم!..
...اگر از این پست چیزی فهمیدی خبرم کن!!
پ ن * وای خیلی خوابالودم!! راستی..مرهم بود یا مرحم؟!!!! این به خوابالودیم ربط نداره کلا وضع دیکته م واسه معلم های ادبیاتم همیشه تراژدی بوده!!! و از بچگی کلمه های قلمبه ای که می خواستم بگم ،املاشونو یادم می رفت کل موضوع رو عوض می کردم!!!!شاید به خاطر اینکه موقع خوندن هر چیزی اینقدر در هپروت و آسمان هفتمم که جز به معنی به چیز دیگه توجه نمی کنم.....چه بد...نه؟!!
دیروز و دیشب خیلی بد بود..یعنی به معنای واقعی بد..نه به اون صورت برای من چون تحمل شرایط بد خیلی برام وحشتناک نیست ولی دیدن عذاب دیگران خصوصا بچه ها برام عذابه...راستش پریروز چون من طبق معمول در طول ترم لای کتاب رو باز نکرده بودم و برای دیدن سی سی جان اومذه بودم تهران و سی سی و مامان می خواستن شبش به سوی جنوب پرواز کنن..من اصرار کردم به هر سوزتی که هست برگردم شمال سر درس و زندگیم..با هر التماس و خواهش که بود بلیت در اخرین صندلی در آخرین نقطه ای که بشر می تونه برای بشر دیگه صندلی اتوبوس تعبیه کنه کنه نشستم ...همه گفتن ترافیک و من خوشحال گفتم ای بابا ترافیک ندیده ها! هر چی باشه ۲ روز که تو راه نیستین!!..جونم براتون بگه که ۴ ساعت طول کشید که تا کرج رسیدیم....و تا قزوین هم ۴-۵ ساعته دیگه..دهن مردم هنوز از سرویس قبلی باز بود که به ۲۵ کیلومتری لوشان رسیدیم.ساعت ۸ شب بود و دیدیم تا چشم کار می کنه ماشین تا حد سه پیچ کوه ماشین کیپ هم ایستاده...هی گفتم الان باز می شه..یه کم جزوه باز کردم..یه کم با عکسای موبایلو ام پی تری پلیپر ور رفتم دیدم نه..ما جماعتی فراموش شده بودیم!!!! بچه ها گریه...مردم عصبی...گشنه..خسته...هیچ موبایلی هم آنتن نمی دادو همه هم از ترس بنرین و باتری ماشین ها رو چراق ها رو خاموش کرده بودن...مجبور شدم تا دو تا پیچ از اتوبوس فاصله بگیرم تا گوشیم با بد و بیرام و التماس ذو خط آنتن داد و تو این فاصله آدمی نبود که من برای تماس باهاش تلاش نکرده باشم و مامان خانم جان که کلا گوشی رو تو هواپیما خاموش کرده بود!!!! خلاصه تونستم به شبان جان تماس بگیرم (نیروی عشق همیشه پیروز!!) که اون بیچاره هم کلی نگران شده بود و مجبورش کردم به مامان اینا زنگ بزنه ..آخه هنوز براش سخته!..خلاصه تا ۳ شب اونجا بودیم و در نهایت پلیس ها با بداخلاقی به از ۷ ساعت بدون دستشویی و غذا بودن مردم اومدن....تازه یکی پشت بلندگو (درست نوشتم؟!!) داد زد ۱۴ خرداد روز مسافرت کردنه؟!! که مثله اینکه با کمک مردم شهسد پرور زبان در گریبان برد (این صحنه رو تصور کنین!) یه آمبولانسه هم جلومون بود..اونم با ما تو ترافیک گیر کرده بود بعد در و پنجره رو بسته بوذ رفته بود تو نشسته بود و به کسی جواب نمی داد..آخه یه کوچولو هه گوش درد داشت هر چی مامانش تلاش می کرد این آقای آمبولانسی در و باز نمی کرد که واقعا عصبانی شدم و خودمم رفتم یه کم داد و فریاد کردم ولی چون گفتم جو الان خراب می شه زود کوتاه اومدم.....حلاصه ما دیروز یعنی بس از یک شبانه روز رسیدیم رشت..مسیری ۵ ساعته در چیزی حدود ۲۰ ساعت....وای!!!! درس نخوندم....ماجرا ها ادامه دارد!!!....